




























.gif)



















.jpg)


به نام خدا
به مناسبت محرم و ایام شهادت حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) چند قطعه شعر به محضر شما محبان سید الشهدا ارائه می کنم.
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور برخاسته تا عرش اعظم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سر های قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه ی دریای خون شدی
این انتقام اگر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم بر آورند
ارکان عرش را به تلاطم برآورند
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
عرش آن چنان به لرزه درآمد که چرخ نیز
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری و محمل شترسوار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت: قیامت قیام کرد
محتشم کاشانی
به گونه ی ماه نامت
زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روز ی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روز ی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
سید حسن حسینی
حسین(ع) پس از پدر و برادر
که آن دو نیز در راه خدا شهید شدند
زیر چکمه ی استبداد
جان داد
یارانش هفتاد و دو تن بودند
و دشمنانش ده هزار
و او همسر و فرزندانش را
در پس تپه ای پناه داده بود
از آسمان آتش می بارید و زمین سوزان بود
مردان تشنه ی افتخار بودند
و کودکان تشنه ی آب...
سرانجام حسین(ع) که همه ی یاران و فرزندانش را از دست داده بود
خود نیز با پیکری خونین و چاک چاک بر زمین افتاد
از آن پس هر شامگاه
آسمان خون می گرید
و وحوش کوه و صحرا نالان اند
من اما نمی گریم
برعکس بر آن رادمردانی که آن روز
در صحرای کربلا
و در راه عشق بی پایان به خدا
زندگی و هستی خود را از دست دادند
رشک می برم
آرمان رنو
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گوی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وینت راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم از درت نتابم
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
حافظ شیرازی
بیا ای دل از این جا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریم
بیا گم کرده ی دیرین خود را
سراغ از لاله ی پرپر بگیریم
زنده یاد قیصر امین پور
کس چون تو طریق پاک بازی نگرفت
با زخم نشان سرافرازی نگرفت
زین پیش دلاور راکسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
سید حسن حسینی
درختان را دوست دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است:
شفق آیینه دار نجابتت
و فلق محرابی
که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کاینات
به دو پاره کرد:
هرچه در سوی تو حسینی شد
دیگر سو یزیدی
آه ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه ی بزرگ زندگانی شد
خونت
با خون بهایت حقیقت
در یک تراز ایستاد
و عزمت ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد –
و خون تو امضای راستی است
تو تنها تر از شجاعت
در گوشه ی روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده ی توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذار را می آشامانی
- هر کس که تشنه ی شهادت است –
نام تو خواب را برهم می زند
آب را طوفان می کند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژه ی تو خون است خون
ای خداگون!
سید علی موسوی گرمارودی
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟آری این چنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
در جام من می بیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیش تر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می توانند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک
من زخم های کهنه دارم بی شکیبم
من گر چه این جا آشیان دارم غریبم
من با صبوری کینه ی دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
من زخم دار تیغ قابیلم برادر
میراث خوار رنج هابیلم برادر
من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عماروش چون ابر و دریا مویه کردم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
فریاد های خسته سر بر اوج می زد
وادی به وادی خون پاکان موج می زد
بی درد مردم ما خدا بی درد مردم
نامرد مردم ما خدا نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علم دار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفی را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون ناکسان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
برخشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
محمد علی معلم
پرسیدم از هلال که قدت چرا خم است؟
گفتا خمیدن قدم از بار ماتم است
گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود
آهی کشید و گفت که ماه محرم است
این صوت ناله است و یا صور رستخیز
این شور محشر است و یا جوش ماتم است
ماه عزا و ماتم شاهی است کز غمش
غم ها تمام در دل و دل جمله در غم است
این ماتم شهی است که شرح مصیبتش
نی در توان کلک و نه در قوه ی فم است
بنگر که از کشیدن بار عزای او
پشت فلک به سان کمان راستی خم است
دل ها برای اوست که اندر تپیدن است
دریا ز شور اوست که اندر تلاطم است
چرخ سخا و اختر گردون نیرین
مهر سپهر حیدر و خیرالنسا حسین
فدایی مازندرانی
حالا که با دیدن خواندن این اشعار دلتان کربلایی شد خصوصاً این شب ها و روزها به مساجد،تکایا و هیأت ها می روید ما را هم از دعای خیرتان فراموش نفرمایید.
التماس دعا