
































.gif)

















.jpg)

اگر مي خواهي
غروب غربت
را ببيني
به
بقيع برو.
«صدف»
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي بروي شاه ببين ماه و مي بيار
دل بر گرفته بودم از ايام گل ولي
کاري بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند به مستي سوال کن
از فيض جام و قصه ي جمشيد کامکار
مريدي به مراد خود گفت:
اکنون سر سفره ي هفت سين از خدا چه مي خواهي؟
گفت:هفت سين را از خدا مي خواهم،
سلامت،سعادت،سروش منجي،سخاوت،سرور،سؤال از درگاه خدا و سفره ي کوچک و کريمانه
«صدف»
آنان که قناعت نمي کنند
زود سود مي برند
ولي
آنان که قناعت کنند
سود را زود مي برند.
«صدف»
عارفي را پرسيديم او را
که چه کار کنم نزديکي باو را
گفت بنويس به روي در قلبت به يک نوع
که ورود غير خدا و اهلش ممنوع.
«صدف»
به نام خدا
خدايا!
جهاني را به من ارزاني بدار که در آن دروغ،نيرنگ،فريب و غيبت هيچ معنايي نداشته باشد
و گناه معني خود را از دست بدهد.
پروردگار من!
خسته شده ام از بس گناه کردم،
گناهاني که بزرگ و کبيره هستند.
خدايا!تا مرا نيامرزيدي از اين دنيا مبر.
«صدف»